مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

1393/1/4

امروز رو چهارم عيد هست و ما هم در شمال هستيم. امروز تصميم گرفتيم كه بريم سمت جنگلهاي جاده دوهزار و سه هزار. وقتي رسيديم به دوراهي تصميم گرفتيم كه بريم سمت دوهزار و ناهار اونجا ماهي بخوريم. شما هم كه حسابي عادت كرده بودي و همش ميگفتي خواستيم غذا بخوريم بريم رستوران. يا ميگفتي مامان شام ميريم رستوران. . خلاسه ناهار رو به قول شما در رستوران ماهي كبابي خورديم و بعد از اونجا هم رفتيم بالاي جنگل و حسابي با عكسهاي مختلف با فيگورهاي جيغ براي fb خودمون رو خفه كرديم. برگشتني هم سرراه خانه و كاشانه ديديم كه اونجا هم خودمون رو خفه كرديم. اومديم خونه و بعد از اذان مغرب رفتيم لب ساحل و آتشي درست كرديم و چاي خورديم و برگشتيم به داخل ويلا. ...
4 فروردين 1393

1393/1/3

امروز صبح كه بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه تصميم گرفتيم بريم سمت تله كابين رامسر. كه جاتون خالي رفتيم و از اون جا كه من هم ترسو، همه تصميم گرفتند كه سوار تله كابين بشند. من هم كه اصلا دوست نداشتم به اصرار بقيه سوار شدم كه چشمتون روز بد نبينه به غلط كردن افتاده بودم و زن عمو و عمو و بابا هم از همه صحنه هاي گريه من و حرفهايي كه زده بودم فيلم گرفتند. ولي از شجاعت تو خيلي خوشم اومد اصلا نترسيدي و يكي از علتهايي كه تصميم گرفتيم بريم درخواست شما بود خيلي ذوق كردي با اين حال خيلي خوش گذشت. دوست داشتم. ...
3 فروردين 1393

1393/1/2

سلام عزيزم. امروز ظهر ما رفتيم خونه اون يكي مادربزرگ بابا سمت شاه عبدالعظيم و ناهار اونجا بوديم. ما به خاطر دست بابا مهدي كه تو گچ بود تصميم گرفته بوديم كه مسافرت نريم چون نميتونست رانندگي كنه. حتي ماماني طيبه كه تماس گرفته بود و گفت شما نميخواد بيايد سمت اراك چون دست بابا تو گچ هست خطرناكه. ظهر بود كه عمو محمد تماس گرفت و گفت بيايد بريم شمال. ماشين هم نميخواد بياريد. بالاخره بعد از كمي فكر كردن تصميم گرفتيم بريم. تا بعدازظهر كه شنيديم كه هوا اونجا برف و باروني هست و من هم گفتم نه اگه هوا اينطوري باشه نميام. كه بابا رفت تو سايت هواشناسي و گفت باروني. بالاخره عمو گفت كه هوا هر طور باشه بريم. كه شب ساعت 8 عمو محمد و زن عمو انسيه اومدند دنبالمو...
3 فروردين 1393

1393/1/1

امروز اول عيد هست و اميدوارم كه امسال سال خوبي براي همه باشه و حسابي به همه اين تعطيلات خوش بگذره. ما سال تحويل خونه بوديم. خيلي خوشحالم كه كم كم معناي عيد رو درك ميكني. وقتي ميخواستم سفره هفت سين رو بندازم كمكم مي كردي و خيلي مواظب بودي كه بهم نخوره. امسال به خاطر اينكه اولين عيد ما بعد از فوت مادربزرگهام بود پدر و مادرم و بقيه رفتند اراك و فقط داداشم (ميثم) به خاطر پاش خونه بود. ما روز جمعه اول عيد رفتيم خونه خاله و مادربزرگ بابا. ناهار اونجا بوديم و شب هم اومديم خونه.  
1 فروردين 1393

سال نو مبارك

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم               ...
29 اسفند 1392

عكس و خاطرات این چندروز

سلام عزيزم. الهي قربون اين فيگور گرفتنانت بشم.دوست دارم عشقم. عزیزم نمیدونم چرا این آخر ماهی اینقدر برامون سنگین و اتفاقهای بد می افته. هفته پیش سه شنبه ١٣/١٢/٩٢ مامانی طیبه زنگ زد و گفت دایی میثم با موتور تصادف کرده و تو بیمارستان که خدا خیلی بهش رحم کرد و رباطهای پاش پاره شده که باید حسابی استراحت کنه. پاهاش فعلا تو آتل هست تا روز چهارشنبه که گچ بگیرن و تا ٤ ماه تو گچ بمونه، اگر جوش نخورد باید عمل بشه. تا روز شنبه ١٧/١٢/٩٢ که شمارو که با بابا مهدی آوردیم گذاشتیم مهدکودک بعدش بابا گفت باید برم بیرون از اداره که من گفتم باشه کاری داشتم تماس میگیرم. من هم از روی عادت همیشگی که بابا زنگ میزدم، زنگ زدم و بابا هم با خورسندی جواب تلفن ...
20 اسفند 1392